تبليغاتX
دوستي كي فراموش شود

دوستي كي فراموش شود

اگه دنبال چيزي عجيب مي گردي اينجا هيچ خبري نيست.اما شايد چيزاي عجيبي پيدا كني .

   روی تخت دراز کشیدم. حال خوبی نداشتم و تازه قرصم رو خورده بودم . هنوز داشت با من حرف می زد و هی می گفت: آدم خوبی نیست ، دیدی چه جوری داشت نگاهت می کرد. بلند شدم رفتم کنار پنجره ؛ بین راه پیراهن آبی رنگ تنم رو مثلا صاف هم کردم. رضا هنوز داشت کنار آلاچیق چایی می خورد. جواد هم یواشکی کنار درخت کاج نشسته بود و تند تند به سیگار پک می زد . نمی دونم چرا سیگار قدغن شده، اما بعضی اوقات افرادی هستند که دلشون به رحم بیاد و تو هم بتونی یک دود بلند و ممتد رو به ریه هات بدی .


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت9:17توسط مصطفی قطبی | |

كبوتر بودن چه حسي دارد

آزاد و رها

اما چگونه مي شود كه كبوتر حرم امن تو اسير است.

... كه هر كجا بروم من كبوتر حرمم..

اين روزها هر كه دلش را روانه حرم امام هشتم كرد  ما را هم از دعاي خودش بهرمند سازد

متشكرم

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت17:58توسط مصطفی قطبی | |

چند روز پیش کمیل سهیلی تماس گرفت و خواست برایش مطلبی بنویسم که به شهادت هم ارتباطی داشته باشد.

فی البداهه برایش نوشتم  و شد این مطلبی که می خوانید: 

 

فرزند شهيد قطبي :

مادرم نيز پاسدار بود

فرزند شهيد قطبي كه هم اكنون به صورت حرفه اي در زمينه عكاسي خبري فعاليت دارد در مورد خاطرات كودكي اش پس از شهادت پدر بزرگوارشان به خبرنگار نويد شاهد گفت : روزهاي كودكيم با نبود پدر شروع شد و هر وقت كه سراغي از مادر مي گرفتم برايم از پر كشيدن كبوتر ها مي گفت و نمي دانستم منظورش چيست.

عكاس سريال تاريخي شهر آشوب در مورد روزهاي ابتدايي مدرسه اش بيان كرد : به سالهاي مدرسه رسيديم و كودكاني كه در ساعات آخرين كلاس منتظر بزرگترانشان بودند تو را به اين فكر مي انداخت كه چرا اكنون كه پدر نيست مادر بايد كار كند و به دنبالت بيآيد. دستهاي چروك خورده او را كه ميديدم به اين فكر مي كردم كه اگر بابا بود الان مادر دستهايش را روغن نمي زد.
اين عضو انجمن دانش پژوهان شاهد ادامه داد: مي گفتند پدرت پاسدار بوده و پاسدار كسي است كه از خود و خانواده اش مي گذرد اما تا به كجا... . حقوق ماهي چهار هزار تومان آن موقع كه براي خيلي ها آرزو و براي خانواده ما كم بود كفاف زندگي را نيم داد.
قطبي اذعان نمود : اكنون كه بعد از 27 سال به آن دوران فكر ميكنم مي بينم كه مادرم نيز پاسدار بود. از خود گذشت و براي ما زحمت كشيد . تا من اكنون به اين رتبه كاري برسم و برادرم در پزشكي ارتوپدي تخصص را بخواند و خواهرم كه پدر را نديد معلمي باشد زحمت كش.
وي در پايان گفت : هر وقت كه دلم براي پدرم تنگ مي شود، صدايش را در كلام مادرم جستجو ميكنم؛ كه مفقود الاثر جسمي نيست كه با پلاك به خاك سپرده شود.

 

لینک مطلب در نوید شاهد

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت10:2توسط مصطفی قطبی | |


فردا روز دختران است و بهانه اش تو هستي ؛تويي كه فاطمه معصومه ناميده شده اي و صاحب شفاعت در روز محشري. وتو را پدر عزيز مي داشت وبرادر گراميت. غريبي برادر را تحمل نكردي و خواهريت رادر حقش تمام . اماسرنوشت تو را ميهماني ارجمند براي مردمان ايران و خطه قم كرد. يا فاطمه اشفعي لنا في الجنة.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت19:49توسط مصطفی قطبی | |


فضاي صنعت هميشه خشك و بي روح خود را نشان مي دهد.

اي كاش هميشه يك گل در كنار دستگاه هاي بي روح قرار مي گرفت.


+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت10:37توسط مصطفی قطبی | |