تبليغاتX
دوستي كي فراموش شود

دوستي كي فراموش شود

اگه دنبال چيزي عجيب مي گردي اينجا هيچ خبري نيست.اما شايد چيزاي عجيبي پيدا كني .

خسته ای

درمانده ای

چشمانت به زور باز میشود

تا خود خود صبح کار کرده ای و نای بیدار ماندن نداری

برای لحظه ای می خواهیم دست جمعی بخوابیم اما کجا؟

تقی: آسفالت سرد شده سایه هم که هست

جبار : بابا آبرو ریزیه اینجا تو خیابون جلو چشم مردم؟

من که بیتاب خوابم:گور بابای مردم کردن چیزی بگن

مگه واسشون کار نکردیم  حالا میخوان چی بگن؟

من میخوابم یا علی

دراز میکشم

تقی هم

جبار با ترس و کمی من و من

صابر که از اول خواب بود و منتظر بفرما

TinyPic image

تو چرت خودمون بودیم که یک هو صدایی اومد

نیم خیز شدم

چه خبره؟

بابا نگیر عکس نگیر

یک جوانک ژیگول داشت از ما عکس می گرفت

بهش اعتراض کردیم

هدفون رو از گوشش برداشت

-جانم مشکلی پیش اومده؟ میخواستین اینجا نخوابین

و به راه خودش رفت

ما ماندیم و غر غر جابر

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت20:3توسط مصطفی قطبی | |

 

آقای سلطانی عزیز دلم برایتان تنگ شده است

TinyPic image

از شما تشکر میکنم به خاطر لطفی که در حق من داشتید

هنوز خاطره دیروز و کلاس درسی که برایم در کنار خیابان گذاشتید در خاطرم هست

و به قول مولا علی(ع):

هر کس کلامی به من بیاموزد من بنده او هستم

پس

بوسه مرا بر دستان خود همیشه پذیرا باشید

شاگرد کوچک شما

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت19:55توسط مصطفی قطبی | |

 

....نیک میدانم که برای خدای خود کاری نکرده ام

 و انتظار دارم

او برایم دست تکان دهد....


بخشی از نامه من به خدا

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت17:42توسط مصطفی قطبی | |

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن نیمه شب بس که عذابم دادند


آن عذابی که به هر کس بدهند کم آرد
بر من خسته دلم کم دادند


گفتنی ها که شنیدم کم بود
و آن دگر گو که چه ها بر من مسکین آرند


تا نجاتم دهد از این هم غم
در صبوحی که بر آن مشفق مسکین آرند

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت17:24توسط مصطفی قطبی | |

دوش وقت سحر از غصه که هیچ
وقت تنهای دل داری هیچ
یک نفس تا ته دنیای زمین
یک هجا تا دل تاریک زمان
یک همه تا ته تاریخ جهان
یک فضا , عرش و زمین و همه هیچ
زان دگر غصه نجاتم دادند
واندر  آن نیمه شب آب حیاتم دادند

+نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت14:34توسط مصطفی قطبی | |

چه سخت است بی خبری
امروز جمعه است
بازهم چشمانمان به راه انتظار مانده است
او خواهد آمد


و می آید


راستی ما چه اندازه به درستی به انتظار نشسته ایم؟

+نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت15:51توسط مصطفی قطبی | |

سلام
دوستی گفت من نمی خواهم جانباز شوم
دیگری از وظیفه گفت
 یکی دیگر برایم شعر نوشت
....
اما هر وقت که با او هستم
میگوید بمان  تو که هستی شادم  ولی میروی غمگین

میگویم که باید بروم

می گوید:
برو تا من هم بخوایم


پس ما میرویم تا او بخوابد

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت15:8توسط مصطفی قطبی | |

 

TinyPic image

همیشه یک سوال ازت میپرسه:

وقتی من شهید شدم مییاد بهم سر بزنید؟

 

سلامت جانباز قطع نخاع

اگه تونستید شما هم بهش سر بزنین

یا حق

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت20:9توسط مصطفی قطبی | |

دلم به سادگی گم میشود
و وقتی باز در کنار کوچه ای
بیابانی
خانه ای
پیدایش میکنم
برایم گریه می کند
آرامش میکنم و می گویم
"لالا  لالا دل غمگین
مخور اشک دو چشمم سیر"
ناراحت می شود بیتابی میکند و میگوید: من جوانم
بچه نیستم
برایم لالایی نخوان
بی تاب می شود


چه کنم با دلکم
میگوید بزرگم
اما رفتار بچه گانه اش را چه کنم؟


 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت19:18توسط مصطفی قطبی | |

بازار خلوت است

نه تهیه جهیزیه ای

و نه خرید کالایی

حالا که چند روزی از آتش سوزی بازار

(سه راه امین حضور )

میگذرد

و

....

TinyPic image

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت19:56توسط مصطفی قطبی | |

 

TinyPic image

TinyPic image

TinyPic image

 

TinyPic image

 

TinyPic image

همه منتظریم تا پرده غیبت به کنار رود

یا حق

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت19:48توسط مصطفی قطبی | |

 

TinyPic image

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت19:18توسط مصطفی قطبی | |

 

TinyPic image

تا حالا با خودت فکر کردی یک دلقک که تو رو میخندونه

درد و دلشو به کی میگی؟

من میگم تنها کسی که اشک دلقک رو میبینه همسرشه

و میدونیم

که هر مرد موفق کنارش یک زن فرشته سیرت وجود داره

به امید هزار سالگی فرشته ها و دلقک ها

+نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت19:47توسط مصطفی قطبی | |

ما وغم عشق تو جانا چه شود؟
از قدیم گفتن :…..
ولی من کاری به قدیم ندارم که خدا تو قرآنش هم میگه
وقتی پیامبران دینشان را تبلیغ میکردند در جواب میشنیدند که ما بر سر دین گذشتگان خویشیم
حالا من موندم یک بند پوتین
یک پلاک نصفه
چفیه سوخته
و عکسهایی از چند تا استخون
اما من باید ریش بزارم؟
به جای تیشرت پیرهن بلند بپوشم؟
والضالین نمازم رو طوری بگم که همه بگن عجب قرائتی؟
یا نه وقتی از یکی خوشم میاد بهش بگم دوست دارم و تو چشاش نگاه کنم
منم وسوسه بوسه کنم
منم میخوام بدوم وکلی متلک به دخترا بگم و…..
اما نمی تونم
تیشرت میپوشم صورتمو اصلاح میکنم کوله رو میندازم سر شونه وبعد میرم سر کار
همکارا باز هروقت به مشکل شرعی بر میخورن از من نظر میخوان والتماس دعا میگن
با با من نمی خوام
چی کار کنم
نمی خوام
نمی خوام اگه یک روز تو خیابون به یکی متلک بگم یکی پیداش بشه بگه عجب بچه شهیدی؟
به قولی اگه اسلام دست و پای ما ها رو نبسته بود…..؟
من با آرزوهام زندگی میکنم
با واقعیت در تضادم که حرفهای کلیشه ای میزنن
با با من جوونم میخوام از جوونیم از این نیرویی که خدا به من داده استفاده کنم
اما هر جای جامعه رو نگاه میکنم
همه یک سیاهی دور خودشون تنیدن که نگو
من فرزند زمانه خویشم
پس دعا یادتون نره

حالا با خودتون نگين اين اعتراف كرد من  فقط يك مثال زدم باقيش با خدا كه ميدونه منظور من چي هست

+نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت1:42توسط مصطفی قطبی | |

در خبر از بیخبری خودی
مانده دلم پیش دل دیگری
دل تو نگو
آه جگر خواره ای
آه نگو قفل به جا مانده ای
خیره مشو دل به تو کی داده ام
یار مشو با تو چه ها گفته ام
من نه منم
آه منم یک نفر
مانده به تردید خودم وای من
شب شدو من, خواب دو چشمم گرفت
آه دلم خواب شهادت گرفت

(بابا این شهادت با اونهای که شنیدی فرق داره ها)


خوب من ای عاشق صد سینه چاک یا د بگیر
ذکر تو بعد نماز

حمد و ثنای خداست
کی من و تو  توی نمازی به پاست
عشق نه این یک هوس است ای فغان
خواب من و
عشق من و
داد من

این شعر رو تقدیم میکنم به خودم که بد جوری بی سلیقه هستم واصلا هم شاعر نخواهم شد

پس لطفا شعر درخواستی از من نخواهید

 

+نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت20:4توسط مصطفی قطبی | |

سلام
دل تاب ندارد بی تابی را
تاب دل ندارد بی خوابی را
خواب دل ندارد بیداری را
اما بیداری همه چی توش داره


ترس


لرز


گناه


خدا


شیطان


آدم
توبه
کرد
و
وعده بازگشت گرفت

+نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت2:18توسط مصطفی قطبی | |