تبليغاتX
دوستي كي فراموش شود

دوستي كي فراموش شود

اگه دنبال چيزي عجيب مي گردي اينجا هيچ خبري نيست.اما شايد چيزاي عجيبي پيدا كني .


بوی سیب می آید
و دلم پر می کشد
تا بر آستان عشقش بوسه زند
دستانم را در پنجره فولاد خیالت گره میزنم
و اشک است که از چشمانم بر روی صحن آسمانیت میچکد
ای بزرگ
سلامم را جوابی نیکو بده
که از خاندان شما
به جز خیر
بر ما بندگان خاکی خدا
هیچ نمیرسد

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت12:22توسط مصطفی قطبی | |

سرم را ميبينم كه از تنم جدا شده و زير دست و پاي ميرود
همه داد ميزنن و فرار ميكنن
ناگهان كودكي انگار توپي ديده باشد به سوي سرم مي دود و لگدي محكم به دهانم مي زند
عجب پرواز زيبايي
از بالاي سر همه رد ميشوم. افرادي كه در محل تصادف جمع شده اند را ميبينم كه در حال فضولي و به عبارتي كارشناسي هستند
درخط سبقت مسير مخالف اتوبان سرم به زمين مي افتد و چند دور به آهستگي سرم دور مي خورد
چه مسير جالبي را آمده بودم
ديگر تني برايم نمانده كه دردي باشد

 ولي انگار هست
كاميوني را ميبينم كه مي ایستد و شوفر كاميون سريع پياده ميشود
چند قدم به سمت چرخ كاميونش مي آيدوبا تعجب رد خون را تا سر من دنبال مي كند
دو دستي بر سرش ميكوبد و مي گويد:
واي لهش كردم

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت7:51توسط مصطفی قطبی | |

میلاد حضرت معصومه (س)

کریمه اهل بیت

شفیعه محشر

مبارک

حالا امروز رو روز دختر نامیدن

خوب مبارکشون باشه

تازه کلی شانس آوردم من

 زن ندارم  که دختر داشته باشم

واسه همین قرار نیست به کسی هدیه بدم

مادر و خواهرم رو که تلفنی بهشون تبریک گفتم

بقیه هم ول معطل

یا حق

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت12:42توسط مصطفی قطبی | |

شده ام یک توهم
پر از خودم
و خالی از خدا
همچون باد کنی که هر لحظه به سویی میرود
آه از نهادم بر می آید
آه نیست
تکه های قلبم است که از دهانم بیرون
می آید.
طشت طشت پر از خون و کثافت می شود
ولی مگر جانم به در می آید.

TinyPic image

فقط عذاب میکشم
دیشب تب داشتم
تا خود صبح می لرزیدم .
خودم خودم را پا شویه میکردم
خودم برای خودم دستمال خیس می کردم و بر پیشانی می گذاشتم.
هذیان میگفتم و خودم به خودم دل داری میدادم.
شده بودم پرستار خودم
درد در تمام بدنم میپیچید
احساس میکردم که حشرات در زیر پوستم در حرکتند.

انگار که در درونم آسانسوری برای حشرات نصب شده باشد .
از خواب بیدار شده ام
اما هنوز خسته ام

TinyPic image


دیشب پا به پای خودم تا صبح پرستاری کرده بودم

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت6:40توسط مصطفی قطبی | |

مي شد توي چشمهاي حاجي غرق شد،

نگاهمو از چشم هاش نمي خواستم بگيرم ولي اين كارو كردم و گفتم: حجكم مقبول.

لبخندي زد و گفت: خدا قسمتت كنه ولي هر وقت قسمتت شد كه رفتي براي من هم دعا كن.

گفتم: از خدا چي خواستي حاجي؟

به زمين نگاهي كرد و گفت:پری خانم میشه جواب ندم؟

با شیطونی گفتم:نه باید بگی.

گفت:

 اول تو رو _ اشك توي چشماش جمع شد و به آسمون نگاهی كردو ادامه داد_ بعد هم شهادت

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت6:16توسط مصطفی قطبی | |

هم ديگه رو بغل كرديم و بهش گفتم: سيد جنوب چه كار ميكني؟راستي مباركه؟

گفت:مبارك غلامتونه. با سلما اومديم ماه عسل.

گفتم: مگه تو واسه كار فيلمت نرفته بودي لبنان پس چرا به جاي كار ازدواج كردي؟

گفت: قسمت رو شنيدي؟

گفتم : آره ، همه جوره اش رو ، ولي اين جوريش رو اصلا. حالا تعريف ميكني؟ يا نه؟

گفت: واسه تهيه مستندي به لبنان رفته بوديم. با همه جور آدمي هم مصاحبه داشتيم، از وكيل و دكتر و مهندس و مردم عادي بگير و ضبط كن تا نماينده مجلس.

گفتم:از سلما بگو؟

اشك رو تو چشماش ديدم كه حدقه بست.

گفت: قرار ملاقاتي داشتيم توي يك رستوران. مصاحبه تموم شده بود كه يك خانواده اي وارد شدند. برام جالب بود كه در منطقه ماروني ها يك خانواده با حجاب وجود داشت.

ازشون اجازه گرفتيم براي مصاحبه و ما رو به گرمي پذيرفتند.

وقتي كه سلما شروع به صحبت كرد فهميدم كه قبلا اصلا به اسلام اعتفاد نداشته كه خواسته باشه حجاب رو رعايت كنه و بپذيره . وقتي كه اسلام رو پذيرفته همه چيزش رو پذيرفته بود وديگه در دين هيچ جاي چون و چرا نيست.

سوالات متفاوتي داشتم كه ازش ميپرسيدم و ديدم كه چه قدر به آدم

ايده آل من براي زندگي مشترك نزديكه.

قرار شد روز بعد مصاحبه را درخانه شان ادامه بدهيم.

در مسير برگشت به هتل از مهدي مترجم گروه پرسيدم:اگه از سلما خواستگاري كنم چه طور ميشه؟

خنده اي كرد و گفت: به همين زودي دل دادي؟

گفتم: اين آدم جوابهايي رو كه من مي خواستم به سوالاتم ميداد و وقتي از اسلام مي گفت تو نگاهش يك چيزي بود. يك عمق بي انتها.

وقتي رسيديم هتل حاجي رو ديدم كه داشت برنامه برگشتمون به ايران رو تلفتي هماهنگ مي كرد.

ولو شدم رو تخت و مي شنيدم كه مهدي داره داستان رو واسه حاجي تعريف ميكنه.

حاجي برگشت . نگاهي به من انداخت.

از نگاهش فرار ميكردم. كل خاطراتم  از نوع آشنايي با حاجي تو ذهنم مرور مي شد و اين كه ازم خواسته بود اين فيلم را من تمام كنم و از من انكار. بالاخره راضي شدم و حالا هم كه اين داستان پيش آمده.

حاجي اومد كنارم نشست و گفت: بهتر نيست به خانواده ات خبر بدي؟

زنگ زدم ايران و با پدرم صحبت كردم.بابا گفت: دست خالي بر نگردي كه خونه راهت نمي دم.

روز بعدبراي ادامه مصاحبه به خانه سلما رفتيم. مهدي هم ماجراي پيش آمده را با مادر سلما در ميان گذاشت و قرار شد مادر سلما با خانواده اين موضوع را در ميان بگذارد و جواب را به ما اطلاع بدهد

دو روز بعد قرار بود به ايران برگرديم ومن منتظر.

نمي دونستم چه كار بايد بكنم. حق داشت اگه سلما نه بگه.

خانواده سلما از تجار معروف بودند و وضع مالي عالي، سالها در برزيل زندگي ميكردند و اون ايام براي ديدن اقوامشان به بيروت آمده بودند.

توي سالن انتظارفرودگاه نشسته بوديم و منتظر پرواز.

دستي را روي شونم احساس كردم، برگشتم. پدر سلما بود و سلما هم با دسته گلي در دست. مهدي هم مترجم اون لحظات طلوع عشق بود و خيلي زحمت كشيد تا بتونه توي ترجمه هيچ كم و كاستي بين دو طرف نگذاره.

قرار شد اونها تا دو ماه ديگه با خانواده به ايران بيايند تا صحبت هاي بين دو خانواده مطرح بشود.

روز تولد امام حسن(ع) مجلس عقد ساده اي بعد از افطار برگزار شد و شروع زندگي من و سلما، حالا هم اومديم مناطق جنگي براي ماه عسل

گفتم : سيد مشكل ترجمه رو چه كردي؟

گفت: هم دلي از هم زبوني بهتره

+نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت0:35توسط مصطفی قطبی | |

خسته بودم و دلگیر روی سکویی نزدیک مسجد نشستم. در فکر بودم  که چه باید کرد؟

راست می گفتند سیاه بودم و دلگیر پولی هم که ندارم پس به چه امیدی دخترشان را به من بدهند؟

کار پر در آمدی که ندارم از نظر اجتماعی هم که هیچ اینجا نه کسی ایل وتبارم را می شناسد و نه پدر و مادرم را

در همین افکار بودم که دستی گرم بر شانه ام نشست

TinyPic image

گفت: در چه فکری جوان؟

نمی دانستم چه بگویم  و یا چگونه بگویم

گفتم : می خواهم ازدواج کنم ولی ...

گفت :کسی را مد نظر داری؟

گفتم : نه  ولی چند جا که رفتم رنگ چهره و بی پولیم را به رخ کشیدند. مگر اسلام نمی گوید همه نزد خدا برابرند  مگر از نظر تقوی و مگر نمی گوید سیاهی و سفیدی ملاک نیست؟

گفت : چرا برخیز .

گفتم: کجا؟

دستم را گرفت و شروع به حرکت کرد و من هم به دنبالش

از وضعیت خانواده و ایل وتبارم می پرسید و من هم جواب میدادم تا به در خانه ای رسیدیم

زیبا تر و قشنگ تر از این خانه در این شهر ندیده بودم

در زد و سراغ صاحب خانه را گرفت

با خود گفتم شاید می خو اهد برای کار در این منزل مرا معرفی کند وتا وضع مالیم کمی بهتر شود

در فکر بودم که صاحب خانه رسید

بعد از سلام و احوال پرسی کوتاه به صاحب خانه گفت: شنیده ام  دختری داری که  وقت ازدواجش هست

حاضری این جوان( مرا میگفت  گیج بودم مرا  ... اینجا... خواستگاری...) را به دامادی خود بپذیری؟

مرد یکه خورد و نگاهی به من انداخت و گفت: جوانان ثروتمند این شهر خواستار دخترم بودند قبول نکردم این جوان چه برتری به نسبت آنها دارد؟ نمیتوانم آینده دخترم را خراب کنم

متعجب بودم از این گفت و شنود

حق داشت من داماد این خانواده شوم؟

در راه برگشت بودیم  و اوبا من صحبت میکرد

دل ودماغ حرف زدن را نداشتم که صدایی از پشت سر شنیدیم

مرد صاحب خانه بود که دوان دوان به سوی مان می آمد

به ما رسید وگفت:صبر کنید  جریان  صحبت هایمان را با دخترم در میان گذاشتم

گفت: چه کسی از او بهتر کسی که پیامبر خدا معرفی کند و من نه بگویم؟

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت17:31توسط مصطفی قطبی | |