تبليغاتX
دوستي كي فراموش شود

دوستي كي فراموش شود

اگه دنبال چيزي عجيب مي گردي اينجا هيچ خبري نيست.اما شايد چيزاي عجيبي پيدا كني .

   روی تخت دراز کشیدم. حال خوبی نداشتم و تازه قرصم رو خورده بودم . هنوز داشت با من حرف می زد و هی می گفت: آدم خوبی نیست ، دیدی چه جوری داشت نگاهت می کرد. بلند شدم رفتم کنار پنجره ؛ بین راه پیراهن آبی رنگ تنم رو مثلا صاف هم کردم. رضا هنوز داشت کنار آلاچیق چایی می خورد. جواد هم یواشکی کنار درخت کاج نشسته بود و تند تند به سیگار پک می زد . نمی دونم چرا سیگار قدغن شده، اما بعضی اوقات افرادی هستند که دلشون به رحم بیاد و تو هم بتونی یک دود بلند و ممتد رو به ریه هات بدی .


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت9:17توسط مصطفی قطبی | |

كبوتر بودن چه حسي دارد

آزاد و رها

اما چگونه مي شود كه كبوتر حرم امن تو اسير است.

... كه هر كجا بروم من كبوتر حرمم..

اين روزها هر كه دلش را روانه حرم امام هشتم كرد  ما را هم از دعاي خودش بهرمند سازد

متشكرم

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت17:58توسط مصطفی قطبی | |

چند روز پیش کمیل سهیلی تماس گرفت و خواست برایش مطلبی بنویسم که به شهادت هم ارتباطی داشته باشد.

فی البداهه برایش نوشتم  و شد این مطلبی که می خوانید: 

 

فرزند شهيد قطبي :

مادرم نيز پاسدار بود

فرزند شهيد قطبي كه هم اكنون به صورت حرفه اي در زمينه عكاسي خبري فعاليت دارد در مورد خاطرات كودكي اش پس از شهادت پدر بزرگوارشان به خبرنگار نويد شاهد گفت : روزهاي كودكيم با نبود پدر شروع شد و هر وقت كه سراغي از مادر مي گرفتم برايم از پر كشيدن كبوتر ها مي گفت و نمي دانستم منظورش چيست.

عكاس سريال تاريخي شهر آشوب در مورد روزهاي ابتدايي مدرسه اش بيان كرد : به سالهاي مدرسه رسيديم و كودكاني كه در ساعات آخرين كلاس منتظر بزرگترانشان بودند تو را به اين فكر مي انداخت كه چرا اكنون كه پدر نيست مادر بايد كار كند و به دنبالت بيآيد. دستهاي چروك خورده او را كه ميديدم به اين فكر مي كردم كه اگر بابا بود الان مادر دستهايش را روغن نمي زد.
اين عضو انجمن دانش پژوهان شاهد ادامه داد: مي گفتند پدرت پاسدار بوده و پاسدار كسي است كه از خود و خانواده اش مي گذرد اما تا به كجا... . حقوق ماهي چهار هزار تومان آن موقع كه براي خيلي ها آرزو و براي خانواده ما كم بود كفاف زندگي را نيم داد.
قطبي اذعان نمود : اكنون كه بعد از 27 سال به آن دوران فكر ميكنم مي بينم كه مادرم نيز پاسدار بود. از خود گذشت و براي ما زحمت كشيد . تا من اكنون به اين رتبه كاري برسم و برادرم در پزشكي ارتوپدي تخصص را بخواند و خواهرم كه پدر را نديد معلمي باشد زحمت كش.
وي در پايان گفت : هر وقت كه دلم براي پدرم تنگ مي شود، صدايش را در كلام مادرم جستجو ميكنم؛ كه مفقود الاثر جسمي نيست كه با پلاك به خاك سپرده شود.

 

لینک مطلب در نوید شاهد

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت10:2توسط مصطفی قطبی | |

يكي از دوستان در پيامكي تبريك عيد را اينگونه برايم فرستاد

" ...صد شكر كه اين رفت و صد حيف كه آن آمد "

و مي دانيد شاعر گفته است:

" صد شكر كه اين آمد و صد حيف كه آن رفت "

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت20:8توسط مصطفی قطبی | |

پر رو
بی عاطفه  ، سنگ دل ، حسود
دور از معرفت  بد بختتتتتتتتتتت كينه اي
خود خواه
ترسو بذدل
كاش همه اينا رو بهم ميگفت
و آخرش نمي گفت : بيا
همين كه ميگه بيا  جسورتر ميشم و به كارام ادامه ميدم
نه اين كه بالاخره دست از كارم بردارم
بالاخره ديشب شد و همه بيدار
بيدار كه معرفت بگيرن و قصد قربت كنند و فرصت توبه از دست ندن
ولي من
من
خوابيدم
صبح هم با حسرت بيدار شدم
فقط حسرت كه زمان رفت و ...من توبه نكردم
كاش  و اي كاش ...

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت14:24توسط مصطفی قطبی | |

شب هاي قدر است

و قدر نميدانيم قدر را

مناجات عاشقان (علي) در شب قدر در شهرستان ساري

نگاهم به دست هاي توست

زبانم بند آمده و كلام در زبانم گم ميشود

انگار كه هزيان مي شنوي بهخاطر لكنت زبانم

اما مي دانم كه مي داني در دلم و نگاهم چه جستجو ميكنم

مي خواهم كه بخواهي برايم خير را

خوبي را نيكي را  و هر آنچه كه بايد و نبايد را

زبان باز ميكنم تا بگويم خدايا

مي خواهم و مي خواهم

اما من با خود چه آورده ام  تا اگر بحث معامله باشد داد و ستد كنم

گناه و گناه و گناه با خود آورده ام

واي بر من و  قفل بر دهانم كه چه جنسي براي معامله با خود آورده ام 

باز نگاهم به دستهاي توست و انتظارميكشم

نگاهم به چشم هاي اشك آلود توست وشرم ميكنم

نگاهم به زمين دوخته مي شود كه سنگيني اعمالم گردنم را آويخته 

تنم يخ ميكند ازسرما

دست هايم را

شما برايم دعا كنيد

قفل كلام در دهانم ميشكند

ومي خوانم " الهم عجل لوليك الفرج"

كه ميدانم بنده اي نبوده ام كه خودم را براي ظهور آماده كرده باشم

اما اميد كه دردلم جوانه زده است

و بخوانيم همه با هم

با ايمان وقلبي مطمئن
" الهم الرزقناتوفيق عبادتك ، الهم الرزقنا شفاعه الحسين يوم الورود ، الهم الرقنا شهاده في سبيلك ، الهم و ..."


ايام شهادت اما علي (ع)‌تسليت باد 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت20:56توسط مصطفی قطبی | |

 
با سلام و عرض ادب به ساحت مقدس و غیر مقدس و با سلام به من او و اوی بدون من یا شایدم بدون او با من
ما دلمان برای خودتان می سوزد نه برای نوشته هایتان
دلی که دیگر سوز ندارد تا که شاید نگاهی داشته باشد که از همان نگاه اشکی بر زمین بچکد و در کنار دل خواری باعث شادی و طراوتش بشود
خسته ام از حرفهای تکراری و تکرار در حرفهای بی قید زمان و مکان
دلم می خواهد سیب را بخورم و دیگر به فلسفه سیب و سر منشا سیب و نسبت گناه آدم و حوا و فکر نکنم و من هم لذت ببرم همچون لذت زن روسپی که فقط و فقط به فکر پانصد تومان پول دریافتی از کار و بار و درد و غم و ... گازی دیگر بر پیکر سیبی که نمی دانم زرد است یا سرخ و جدیدا سیب های آمریکایی سبز
لبنان را یادت هست
که نیست یاشاید باشد
دلم می خواهد زیر باران بمانم و همانند او در فکر فقیری باشم که سر پناهی ندارد
نه مثل این روزها که کولر را روشن می کنم و پتو را تا زیر گلویم میکشم تا تنم سرما نخورد و سرم یخ شود
شاید هم منگ
دیشب یادت بودم و فتوی دادی به دل را از تن جدا کردن
و کردم ان کار نکردنی را و چه دردی داشت جان دادنم
سالهاست که همه صادق هدایت را کفر گفتند و این روزها می فهمم که فرزند علینقی خان هدایت چه چیزی را فهمید که تا کنون نفهمیده بودم
شاید احساس کردی که سرت سنگین است و نمیفهمی چه می گویم و لی بدان
حالم از حرف اضافه به هم می خورد. حالم از حرف اضافه به هم می خورد. حالم حرف اضافه هم می خورد. لب کلام، حرف اضافه نمی خواهد.)
حکما بعضی چیزهای دیگر خواهند گفت... برای این چیزهای دیگر نگویید، باید بنویسم، درویش همان قاجار بود، حتا همان عزتی بود، حتا همان ذال محمد بود، حتا همان "من" بود، حتا همان "او" بود، حتاتر همه ما همان "تو" هستیم...
حالم از حرف اضافه به هم می خورد. حالم از حرف اضافه به هم می خورد. حالم حرف اضافه هم می خورد. لب کلام، حرف اضافه نمی خواهد.)

انسان فانی است. فتاح سقراط نیست، درست! اما انسان هست. فتاح مُرد... درویش مصطفی مُرد... مامانی مُرد... مریم و مهتاب مردند... "من" می میرم... "او" هم می میرد... "تو" هم خواهی مرد... چیزی می ماند؟!

حکما بعضی خواهند گفت درویش مصطفی مفت خور بوده است... برای این نگویید درویش مصطفی مفت خور بوده است، باید بنویسم، درویش مصطفی همان شاطر علی محمد بود؛ نان می پخت...

حکما بعضی خواهند گفت درویش مصطفی دینش التقاطی بوده است... برای این نگویید درویش مصطفی بی دین بوده است، باید بنویسم، درویش همان پیش نماز مسجد قندی بود؛ نماز می خواند...

حکما بعضی خواهند گفت درویش مصطفی ربطی داستان نداشته است... برای این نگویید درویش نامربوط بوده است، باید بنویسم، درویش همان فتاح بود؛ قاف قصه بود...

حکما بعضی چیزهای دیگر خواهند گفت... برای این چیزهای دیگر نگویید، باید بنویسم، درویش همان قاجار بود، حتا همان عزتی بود، حتا همان ذال محمد بود، حتا همان "من" بود، حتا همان "او" بود، حتاتر همه ما همان "تو" هستیم...
و من در پیکری دیگر تنه ام به تنه تو خورد و
از خواب پریدم
داداش حال کردی نوشته رو
این پست نظری نمی خواهد  

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت11:51توسط مصطفی قطبی |

سورة النساء
بسم الله الرحمن الرحيم

اى مردم، از پروردگارتان كه شما را از «نفس واحدى» آفريد و جفتش را [نيز ] از او آفريد، و از آن دو، مردان و زنان بسيارى پراكنده كرد، پروا داريد؛ و از خدايى كه به [نام‌] او از همديگر درخواست مى‌كنيد پروا نماييد؛ و زنهار از خويشاوندان مَبُريد، كه خدا همواره بر شما نگهبان است. (١)


بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ
يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا كَثِيرًا وَنِسَاءً ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسَاءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ ۚ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبًا ﴿١﴾

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت18:57توسط مصطفی قطبی | |

دوستي برايم پيامكي زد با sms شاعرانه  اين چونين:

گرگها خوب بدانند ، در اين ايل غريب

گر پدر مرد ، تفنگ پدري هست هنوز

گر چه نيكان همگي بار سفر بر بستند

شير مردي چو علي خامنه اي هست هنوز

در جوابش نوشتم :

جان ما جان علي هست هنوز

چشم ما چشم اميد است هنوز

چون كه ما منتظر صاحب خويشيم هنوز

پيش او جان بسپاريم هنوز 

اگر ايرادي داشت تذكر دهيد تا ياد بگيريم .

پيشاپيش عيد فطر بر روزه خواران عزيز مبارك

احتمالا لذت روزه در كامتان يخ كرده

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت15:18توسط مصطفی قطبی | |

يادم نيست چه سالي بود كه حادثه سقوط مزار شريف اتفاق افتاد و بعدش هم شهادت بچه هاي سفارت ايران و شهيد شدن محمود صارمي.

از اون سال به پيشنهاد ايرنا و... 17 مرداد ماه رو به عنوان روز خبرنگار اعلام كردند ، بلكه در اين روز به ياد شهادت بچه ها در مزار شريف باشيم و در عين حال بقيه افراد از سختي كار خبرنگاري اطلاعي پيدا بكنند.

اما هميشه اين اتفاق جالب مي افته ، مثل روز معلم كه از دست دادن آدمي همچون شهيد مطهري انگار روز جشن معلم ها ميشه و حالا هم روز خبر نگار .

نمي دونم بايد شاد باشم  يا... ، اما به هر حال ياد آدم هايي رو كه از دست داديم رو بايد گرامي داشت .

چند وقت پيش اين عكس رو در وبلاگ ساتيار ديدم . كاري به حاشيه ها ندارم .

khbarnegar.jpg

http://satyar.ir/archives/2007_08.html

به هر حال روز خبرنگار با هميه سختياش مبارك ؛ اگر در كارمون هم صادق باشيم

يا حق


+نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت21:5توسط مصطفی قطبی | |

دلم تنگ میشود
تنگ تنگ
و یاد می آورم کوچه ها و خیابانهایی را که به یادش می گشتم
نشانه می گرفتم و هیچ نشانی پیدا نمی کردم
حرفهای تو بود که آرامم میکرد و نگاه تازه را برایم تفسیر میکرد
شاید تو هم چنین بودی و حرفهای کسی دیگر تفسیر نشانه های پنهان برایت بود.
بیا چشم هایمان را ببندیم و باز گام برداریم در همان کوچه های بی نشان و می دانم که این بار نشان را خواهی یافت
که خدا ستارالعیوب است و غفار الذنوب
که همو الرحم الراحمین است.

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت11:30توسط مصطفی قطبی | |

قسم به نام تو ای دوست
عاشقت هستم
به حکم رسم رفاقت
چاکرت هستم
نظر به نام تو ای عشق عشق تو را
به جان هر چه تو یی هست
عاشقت هستم

+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت11:33توسط مصطفی قطبی | |

sar dar nemeavaram . in karhay انتحاري che manaei darad?

magar ba in karhay raeis jomhour احمدي نژاد heyat dolat az nabayad dobareh ray giri shavad?

" اصل 136 قانون اساسي است كه مي‌گويد اگر بعد از راي اعتماد و در طول دوره دولت، نصف اعضاي كابينه تعويض شدند، دولت مجبور است كه مجددا براي آنها از مجلس رأي اعتماد بگيرد. باتوجه به اينكه تعداد اعضاي تغيير يافته كابينه با اين تغييرات به 11 نفر افزايش مي‌يابد؛ به اين ترتيب بيش از نصف اعضاي كابينه تغيير كرده است و دولت مجبور است مجددا براي هشت روز باقيمانده از مجلس رأي اعتماد بگيرد."

nemidanam in kar raeis jomhour bar asas kodam asle nezam ast ?

ya shayad ham asle ahmadi nejad ast?

aya rahim mashaei ba an amalkardash inghadr  ارزش dard?

shoma چه فكر ميكنيد?

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت19:28توسط مصطفی قطبی | |

از بس اخبار ضد و نقيض شنيده ام خسته شدم

بالاخره متن خبر و دستخط رو ديدم تا مطمئن شدم.

راستي با خود فكر كرده ايد

در اين فضاي آلوده كه هر كس خود منبع خبري هر چند موثق باشد

اعتماد كردن به اخبار چه قدر سخت است؟

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت22:11توسط مصطفی قطبی | |

 

بدون نگاه کردن به جوابها این تست را انجام دهید.

۱. یک عدد از ۱ تا ۹ انتخاب کنید.
۲. آنرا در عدد ۳ ضرب کنید.
۳. حاصل را بعلاوه ۳ کنید.
۴. دوباره حاصل را در ۳ ضرب کنید.
۵.یک عدد ۲ یا ۳ رقمی بدست آورده اید
۶.ارقام عدد خود را با هم جمع کنید (مثلا اگر عددتان ۱۸ است ۱ را با ۸ جمع کنید)

 


۷-حالا به پایین صفحه نگاه کنید.........

 

 

 

 


حالا با توجه به عدد بدست آمده و لیست زیر ببینید الگوی شما در زندگیتان کیست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1. انیشتین

۲. نلسون ماندلا

۳. جاکوب زوما

۴. تام کروز

۵. بیل گیتس

۶. گاندی

۷. براد پیت

۸. محمد علی کلی

۹.مصطفی قطبی

۱۰. باراک اوباما

 

میدونم میدونم .... من یه تاثیر خاصی روی مردم دارم!

اینقدر عددهای متفاوت رو هی امتحان نکن.... ظاهرا من الگوی زندگی تو هستم

کاریش نمیشه کرد دیگه  همینه :)

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت10:58توسط مصطفی قطبی | |

سلام

 و باز روز ۱۳ رجب المرجب نزدیک است.

همان روزی که آغاز ایام البیض است و چه قدر دلم تنگ است.

همان روزی که فاطمه بنت اسد خوشحال بود که اولادش صحیح و سالم به دنیا آمد .

مگر میشود که دیوار کعبه شکاف بردارد و مادری از فشار طواف کنندگان در امان بماند؟

مگر میشود رجب باشد و دلت هوایی نشود

روز پدر می خوانندش که فرمود: من و علي بن ابي طالب دو پدر اين امتيم و حق ما بر آنان از حق پدر و مادرشان بيشتر..."

چه کنم که دلم هوایی است ُ همه جشن میگیرند تا یادشان نرود که روز پدر است و برای پدرانشان هدیه ای هر چند ناچیز تهیه میکنند.

و من مانده ام که این بار جه هدیه ای؟ چه سوره ای ؟ چه دعایی ؟ که چه کنم تا غافل گیرت کنم و می دانم که باز تو برنده ای و من شرمنده.

هر سال این تو بوده ای که هدیه ای به من داده ای و هر سال من شرمنده تو و بزرگواریت . 

شنیده ام که تعدادی از بچه ها برای پدران آسمانی شان جشنی تدارک دیده اند  با حضور ُ حضور در کنار پدرانشان ـ که خیلی دلم برایت تنگ است را سر دهند انگونه که هیچ کس باور ندارد تا سر بلند تر از همیشه نام پدر را در دل زنده کنند- نمیدانم

و می دانی فاصله ها زیاد است از اینجا تا کنار تو و میدانم که نزدیکی و هر لحظه به یاد من و فرزندانت

دلم میخواهد در آغوشت آرام بگیرم و دستی از سر لطف همانند کودکیم بر سر م بکشی ـ هر چند خیلی ها باور ندارند که من هنوز کودک درونم بزرگ نشده تا بتوانم حست کنم ـ  و شاید همین حس کودکی است که اگر بتوانم از جانب تو دستی بر سر کودکی خواهم کشید

میدانی که این روزها دلم پیش خودم نیست  که همچون کبوتر جلدی به سوی خیالت پرواز میکند و باز در کنار تو پریدن لذتی است .

یادم آمد که برایت بگویم ــ که خودت می دانی این سالها که نبودی مادر چه مردانه برایمان پدری کرد ـ برایش دعا کنی و مگر میشود که عاشقش باشی و دعایش نکنی؟

لحظه  ها باز هم میگذرند و  من هنوز منتظرم 

ای کاش دمی لحظات دارای قبض و بسط نبودند تا خیالت را در کنارم بیش تر احساس کنم

شادی روحت  صلواتی می فرستم و منتظرم

و می دانم که میدانی انتظار چیست

پس منتظرم

یا حق

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت11:37توسط مصطفی قطبی | |

من به میر محسن کروبی نزاد رای می دهم  و گرنه ...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت10:11توسط مصطفی قطبی | |

دلم میخواست بال داشتم  اونوقت همتون رو میکشتم


این هم از داستان مینی ماست ما
حالا ربط بال به کشتن چی هست
خودمم نمی دونم
شما چی؟

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت7:52توسط مصطفی قطبی | |

من می آم تو نیا

دیروز خاتمی و معین دیدار و در مورد اجماع بر احمدی نژاد به توافق رسیدند

میر حسین اعلام کرد : دارم فک میکنم

قالیباف با شهر دار ترکمن آباد سفلی دیدار و اعلام کرد : نمیام

کروبی گفت : اگه همه بیان من نمیام یعنی چی؟ چه معنی داره آخه

احمدی نژاد به سفر های استانی می رود و از آیندگان می خواهد با سفر کارت بروند

معین اعلام کرد با میر حسین برای اجماع با خاتمی یا جهرمی به توافق رسیده اند

کروبی گفت: به نفع رضایی کنار می روم

معین گفت : من به احمدی نژاد رای میدم

قالیباف اعلام کرد : اجماع بر لاریجانی یا میر حسین به نفع کشور است

کمین ۲۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰/۱۱۱۱۱۱۱۱۰۰۰۰۰۰ امضاء برای حضور حسن شیر فروش  اینجا کلیک کنید

احمدی نژاد به کروبی اعلام کرد: بیا

میر حسین گفت: دارم فکر میکنم که یا من بیام یا ممد اینا

داداش کایکو در برنامه کودک از هم نسلان خود دفاع کرد

میر حسین نمیام

به نقل از خبرنگار مشکوک خبرگزاری فارس خاتمی در سفر های استانی خود اعلام کرد میر حسین با جدیت می آید

باهنر امروز صبح در سر میز صبحانه مجلسیان دوم خرداد : رای به خاتمی رای به نظام است

باهنر در مجلس ختم نماینده اصولگرا: آقای احمدی نژاد گزینه اصلح می باشد

میر حسین : کی گفته من میام ، من نمیام

خبرنگار فارس:پوستر های تبلیغاتی میرحسین در سطح شهر به صورت زیرزمینی توزیع شد در همین راستا مصاحبه ای با معین انجام شده

آقای معین شما به چه کسی رای خواهید داد؟ من به کاندیدای اصلح که فعلا نیست رای می دهم

خاتمی در بنیاد باران با دفاع از سیاست های احمدی نژاد اجماع بر قالیباف را پیشنهاد داد و گفت محسن اینا هم خوبن

معین گفت: میر حسین اعلام انصراف کرده است

خاتمی: اصلح تر از معین کسی نیست مگر....


هر روزه شاهد انواع و اقسام نوشته  ها و گفته ها در باره انتخابات هستیم

خوب است که در انتخابات حضور حد اکثری مردم را شاهد باشیم اما

هنوز که ستاد انتخابات کشور شروع به کار نکرده این همه حرف و حدیث برای چیست ؟

مگر آقا در تاریخ ۸ آبان امسال نگفت:فعالیت زود هنگام انتخاباتی به ضرر کشور است

"حضرت آيت الله خامنه اي خاطرنشان کردند: مسائل مربوط به انتخابات به ويژه حضور پرشور مردم در آن، در همان ايام نزديک به انتخابات بسيار مهم است اما عده اي با عجله از حالا مباحث انتخاباتي را شروع کرده اند که اين فعاليت هاي زودهنگام انتخاباتي موجب منحرف شدن ذهن ها از مسائل اصلي، مشغول کردن افراد به يکديگر، و برخي بدگويي ها مي شود و اين، به ضرر مصالح کشور است."

حالا خود دانید

یا حق

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت10:50توسط مصطفی قطبی | |

این جانب اعلام میکنم:

نه قصد خودکشی دارم و نه خواب نما شده ام

فقط یک سوال کوچک بوددر ذهنم

و این که

بهتر نیست ما در زندگی کوتاهی که داریم

آنقدر تاثیر گذار باشیم نه تاثیر پذیر

شما هم کمی فکر کنید

 

یا حق

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت11:31توسط مصطفی قطبی | |

آسمان در رنج بود


شب بیتابی می کرد و از درد...

 تا خود صبح خوابش نبرد


تا خواب به چشمانش سرازیر شد


خورشید بوسه ای به گونه اش فشاند.

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت15:8توسط مصطفی قطبی | |

سلام عزيز دل
دلم برايت تنگ شده بود ولي چه بايد كرد
سرم را كه ديده بودي 
حالا جاي خالي اش را بيشتر احساس ميكنم
خيلي بهتر شده حال و روزم
ديگر دردي تمام اعضاي روحم را به بازي نمي گيرد
ولي دلم را چه؟
هنوز تنگ است
كاش ميشد به جاي سر زدن مي توانستم دلم را در بياورم و در بازار مكاره روزگار حراجش كنم
ولي باز
ولش كن همان بهتر كه نمي بينم
ولي احساس را چه؟
هماني كه دست به نوشتن كه ميبري سراغت مي آ..
ولش
اصلا تا به حال تو دلت برايم تنگ شده است؟
اصلا به يادم بودي؟
اصلا ..
بي خيال چرا گلگي ميكنم؟
بيا دوباره بخوانيم
دو باره
نه ولش كن
همان يك بار هم از سرم زياد است
تازگي ها دلم بد جور ميگيرد
برايم كمي خيرات بياور
اينجا دستم به جايي نمي رسد
اگر هم حالي نداشتي كه چيزي برايم بياوري
هيچ
همان يك صلوات برايم كافي است
فعلا
يا حق

+نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت16:30توسط مصطفی قطبی | |

این منم آدم

و  چه آسان باختم
وقتی که آن لعین گفت : اگر از این میوه بخوری تو را حکمتی ابدی خواهد بود و جاودان خواهی ماند
.....آه کمتر از 6 ساعت ماندم
فقط 6 ساعت آن هم از عصر جمعه تا قبل از زوال آفتاب
و بعد با حوا هبوط کردیم
و چه سخت بود اولین شب بر زمین ماندن
و چه زود دل تنگ شدیم برای بهشت ....


شاید این آخرین نوشته من باشه

به هر حال یادمون باشه سال نو بدون عوض شدن حال و روزمون بی معنی هست

و واقعا از خدا بخواهیم که

" ... حول حالنا الی احسن الحال "

یا حق و التماس دعا

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت15:46توسط مصطفی قطبی | |


دلم شیرینی میخواهد
دکتر گفته که قند برایت خوب نیست
ولی مگر من قند میخواهم
من شیرینی عشق را میخواهم


بابا والن تاین ( یا همونی که شما ها بلدین )یک چیز خصوصی هست بین دو نفر

یک جشن عمومی مثل نوروز نیست که همه به هم تبریک یگن

عجب ملت عاشق پیشه ای


سلام بر روزی که به دنیا آمدی

سلام بر روزی که از دنیا رفتی

و سلام بر روزی که دوباره زنده خواهی شد

شهادت حاج رضوان رو هم تبریک میگم

آدم شهید بشه بهتره تا تو رخت خواب بمیره مگه نه؟


آیت الله توسلی هم از دنیا رفت

منو یاد خود امام انداخت

مخصوصا که این ایام مصادف هست با صدور فرمان  امام درباره ارتداد  سلمان رشدی ملعون


راستی جناب هکر محترم  

اگر زحمت بکشی و وبلاگ من  را هم مورد عنایت قرار دهی بسی ممنون خواهم شد

زیرا به تازگی احساس میکنم که دیگر حال نوشتن و عکس گذاشتن ندارم

حداقل اینجوری بهانه ای خواهد شد برای ننوشتن من

با تشکر  از لطف بیکران شما

ا

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت17:40توسط مصطفی قطبی |

میگویند سلام بر روزی که به دنیا آمدی

و سلام بر روزی که از این جهان رفتی

و سلام بر روزی که دوباره خواهی آمد

این است نشان خون خدا

اما

میشود که در روز محشر مورد رحمت قرار بگیریم

و او شفیع ما

وسلام علی یوم ولد و یوم یموت و یوم ابعث حیا

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت18:32توسط مصطفی قطبی | |

"یکی از نشانه های ایمان داشتن حیا  است"


وقتی این جمله رو توی بیلبورد دیدم یک لحظه تنم لرزید .

من واقعا مومن هستم؟

با ایمانم؟

اگه هستم پس این   مسيج ها چي هست كي ميفرستم

يا برام مياد كلي ذوق مرگ ميشم و حال ميكنم؟

تنم لرزيد

موبايلم زنگ خورد

: سلام مهربونم خوبي؟

-شما ؟

: منم ديگه مگه ديشب با هم قرار نذاشتيم كه امروز بريم سينما حالا منو نميشناسي؟

-ببين من الان برام كار واجبي پيش اومده بعدا بهت زنگ ميزنم  باي.

 

خدا چي كار كنم؟ چطوري بايد توبه كنم؟

كلي گناه كردم

اشك گوشه چشام جمع شده بود

چشام جايي  رو نمي دييد يا به خاطر بارون رو شيشه بود نمي دونم

دوباره گوشيم  زنگ خورد

اصلا حال جواب دادن نداشتم

شماره ناشناس بود

گوشي از دستم افتاد زير پا

اومدم بر دارم كه يك هو احساس كردم بين زمين و آسمون هستم و ديگه هيچي احساس نكردم.

 

ديدم همه دارن دور ماشينم جمع ميشن و هر كي يك چيزي ميگه

-ديدي اون دختره رو كه از ماشينش اومد پائين و فرار كرد حتما دوست دخترش بوده؟

-اي بابا اصلا حواسش نبود گارد ريلو ببين چي كار كرده؟

-عجب سرعتي داشت ها؟

-بيچاره پدر و مادرش چي ميكشن حالا ؟ خدا بهشون صبر بده؟

همينه ديگه  پول مفت همينه ديگه.  معلوم نيست از كجا در ميارن كه اين جوري ميزنن به در و ديوار؟

يكي از اون ميون داد زد

شادي روحش صلوات

+نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت14:43توسط مصطفی قطبی | |

عید اضحی بر همه مبارک

ولی خدائیش چند نفر از ما ها که ادعای شیعه بودنمون میشه

روز قیامت می تونیم تو چهره مولامون نگاه کنیم و بگیم

ما به " اشهد ان علیا ولی الله " اعتقاد داشتیم و بر این عهد ایستادیم

خدا نکند که روزی ما هم قرآن بر سر نیزه کنیم و یادمان برود قرآن ناطق را

+نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت1:28توسط مصطفی قطبی | |

وفدیناه به ذبح عظیم

تاریخ مینگارد مراسم جاویدان خون خدارا

وچه نیکوست نام حسین در تاریخ پر ابهت شیعه

و چه زیبا گره خورده عید قربانی نفس با کربلای حسین

و با لبخندعید گوشه چشمی به کربلا داریم

یا حسین

 

+نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت20:12توسط مصطفی قطبی | |

بعداز نماز تسبيح را به دست ميگيرم و شروع به گفتن تسبيح حضرت زهرا(س) ميكنم.

يادم مي آيدكه امروز اول ذي الحجه است و سالگرد ازدواج زهرا و علي .

با خودم مي گويم تفاوت سال دوم هجري با زمانه ما در چيست؟

ما كه خود را شيعه مي دانيم چه قدر به اين سرورانمان تاسي جسته ايم.

زمانه اي كه بر سرانتخاب لباس عروس جنگ درون خانوادگي شكل ميگيرد و زمانه اي كه زهرا لباس عروسيش را مي بخشد كجا؟

علي گندم آرد ميكند و زهرا نان ميپزد كجا و زمانه ما كه مرد حتي عارش ميشود سفره نان را جمع كندكجا.

زهرا كودكانش را سر پرستي ميكندو همچون شير زني پدري ميكند كودكانش را تا علي از جنگ به همراه رسول خدا برگردد كجا و زمانه اي كه مرد بر تخت بيمارستان خوابيده است و زن تقاضاي طلاق ميدهدكه مي خواهم با مرد ديگري ازدواج كنم پس مهرم حلال جانم آزاد ، كجا؟

در چنين خانواده اي كه سر شار از عشق است حسنين و زينبين رشد ميكنند و مانند 40 روز ديگر است كه در كار زار عاشورا كربلا، صحنه عشق و دل دادگي ميشود.

و قتي در مجلس يزيد از زينب مي پرسند در كربلا چه ديدي؟

ميگويد: به جز زيبايي هيچ نديدم و اكنون در زمانه ما دادگاه ها پر شده از تقاضاي تلخ ترين حلال خدا و همه درخواست طلاق به دست از اين اتاق به آن اتاق.

صفحه حوادث روزنامه را مي خواني ،چه قدر خيانت به خانواده چه از طرف مرد و چه از طرف زن.

ما كجائيم و خود را شيعه علي ميدانيم كجا؟

دلم به درد مي آيد از اين تلخي اجتماع

مي گويند عاشقانه ترين داستان شيرين و فرهاد است

شيرين و فرهادي كه افسانه هستند عاشقند يا علي و زهراكه واقعي هستند؟

زهرايي كه زخم به بازو دارد و فقط به خاطر اين كه علي را بيش از اين نگران نكند دم فرو ميبندد و هيچ نمي گويد و علي كه سينه اي پر درد و آه دارد براي اين كه خاطر زهرا مكدر تر نشود هيچ نمي گويد و نيك مي دانيم كه چشم هويدا ميكند سر درون سينه ها را و مگر ميشود اين دو دل داده چشم هاي هم را نبينند ؟

گفته شده " من عشق فعف ثم مات ، مات شهيد"

بيائيم هر كه هستيم پاك دامن باشيم به عشق و لكه دار نكنيم نام زيباي عشق را

التماس دعا

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت13:12توسط مصطفی قطبی | |

عشق را در پستوی خانه نهان کردم

هر  از  گاهی از شرم نگاهش میکنم

نگاهم میکند

می خندم  و او هم  می خندد

میمیرم 

زنده میشود

میگویم: چرا؟

میگوید: تو که نباشی من آزاد ترم

میگویم:چگونه؟

میگوید: این گونه برای تو هستم ولی تو نباشی برای خودم هستم 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت14:47توسط مصطفی قطبی | |

آخه سوسول بچه قرتی به تو چه من کجا میرم با کی میرم؟

فقط بگم که دارم براتون یک کارایی میکنم

اما چه فایده  همتون خوابید چند روز دیگه میاین سراغم و اونوقت انتظار دارید ببخشمتون

ما که از بزرگیمون کم نمیشه  میبخشیم

اما الان چی؟

یک روز دعوت کردن گفتن آقای با کلاس پاشو بیا تو که زبانت خوبه با یارو سفیر فرنگ جلسه داریم

گفتم چشم. رفتیم اونجا یارو گفت می خواین بمب بسازین؟

 گفتم اگه الان اینجوری ترجمه کنم که دعوا میشه .

گفتم میپرسه می خواین برین المپیک ؟

خوب جواب مشخصه بعععله.

گفت می خواین باما بجنگین ؟

گفتم میگه تیمتون میخواد اول بشه

بازم جواب بعععله بود

بگذریم همه  سوالا رو یک جوری ماست  مالی کردیم

رئیسمون گفت اینا بیکارن واسه همچین حرفایی میخوان لشگر کشی کنن؟

چند روز بعد گفتن آقای با کلاس  بیا برو خارج با هاشون بچت ببینیم چی میگن؟

رفتیم

جاتون خالی خیلی خوش گذشت

یک کادوی با هال هم دادن گفتن اینم سوغات ببرین

اومدیم ایران

TinyPic image

چند روزی هی گشتیم و صحبت کردیم که آره اینا با ما کاری ندارن که

 میگن میخوان مطمئن بشن تیم فوتبالمون قوی هست  یا نه

طرف سفارتیه یواشکی  پیغام فرستاد گفت بیا کارت دارم.

ما هم یک کروات گذاشتیم تو جیبمون رفتیم دم سفارت. تتق تتتتققق تق تقق

وارد شدیم همون اول کار یواشکی کروات رو انداختیم گردنمون  و رفتیم تو

یارو سفیر برگشت گفت : ببین داداش اون دفعه اومدی چرا درست ترجمه نکردی ؟

گفتم نمی خواستم دعوا بشه ما که با شما رابطمون خوبه

طرف گفت : ببین من که میفهمیدم بد ترجمه میکردی  تازه تو سفر هم بهت کادو دادن  از همشون هم به اندازه کافی هم عکس داریم هم سند می خوای عکس اون خانوم رو واسه زنت بفرستیم؟ 

عکسشو گذاشت رو میز  . از زنم بیشتر از کار فرمام میترسیدم

یک چیزایی دیگه هم گفت

آخرش یک چک به ما دادند و قرار شد واسه رضای خدا باهاشون هم کاری کنیم و من هم چند تا سند بی ارزش براشون کپی کنم ببرم

حالا واسمون دادگاه میسازن

دعوا میکنن که چی؟

شما ها حالیتون نمیشه چند سال دیگه که روابطمون با فرنگ خوب بشه میاین سراغم

اینا همه به کنار  .

 زنم به اون چی بگم ؟ اگه عکسه لو بره؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت16:3توسط مصطفی قطبی | |


بوی سیب می آید
و دلم پر می کشد
تا بر آستان عشقش بوسه زند
دستانم را در پنجره فولاد خیالت گره میزنم
و اشک است که از چشمانم بر روی صحن آسمانیت میچکد
ای بزرگ
سلامم را جوابی نیکو بده
که از خاندان شما
به جز خیر
بر ما بندگان خاکی خدا
هیچ نمیرسد

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت12:22توسط مصطفی قطبی | |

سرم را ميبينم كه از تنم جدا شده و زير دست و پاي ميرود
همه داد ميزنن و فرار ميكنن
ناگهان كودكي انگار توپي ديده باشد به سوي سرم مي دود و لگدي محكم به دهانم مي زند
عجب پرواز زيبايي
از بالاي سر همه رد ميشوم. افرادي كه در محل تصادف جمع شده اند را ميبينم كه در حال فضولي و به عبارتي كارشناسي هستند
درخط سبقت مسير مخالف اتوبان سرم به زمين مي افتد و چند دور به آهستگي سرم دور مي خورد
چه مسير جالبي را آمده بودم
ديگر تني برايم نمانده كه دردي باشد

 ولي انگار هست
كاميوني را ميبينم كه مي ایستد و شوفر كاميون سريع پياده ميشود
چند قدم به سمت چرخ كاميونش مي آيدوبا تعجب رد خون را تا سر من دنبال مي كند
دو دستي بر سرش ميكوبد و مي گويد:
واي لهش كردم

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت7:51توسط مصطفی قطبی | |

میلاد حضرت معصومه (س)

کریمه اهل بیت

شفیعه محشر

مبارک

حالا امروز رو روز دختر نامیدن

خوب مبارکشون باشه

تازه کلی شانس آوردم من

 زن ندارم  که دختر داشته باشم

واسه همین قرار نیست به کسی هدیه بدم

مادر و خواهرم رو که تلفنی بهشون تبریک گفتم

بقیه هم ول معطل

یا حق

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت12:42توسط مصطفی قطبی | |

مي شد توي چشمهاي حاجي غرق شد،

نگاهمو از چشم هاش نمي خواستم بگيرم ولي اين كارو كردم و گفتم: حجكم مقبول.

لبخندي زد و گفت: خدا قسمتت كنه ولي هر وقت قسمتت شد كه رفتي براي من هم دعا كن.

گفتم: از خدا چي خواستي حاجي؟

به زمين نگاهي كرد و گفت:پری خانم میشه جواب ندم؟

با شیطونی گفتم:نه باید بگی.

گفت:

 اول تو رو _ اشك توي چشماش جمع شد و به آسمون نگاهی كردو ادامه داد_ بعد هم شهادت

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت6:16توسط مصطفی قطبی | |

هم ديگه رو بغل كرديم و بهش گفتم: سيد جنوب چه كار ميكني؟راستي مباركه؟

گفت:مبارك غلامتونه. با سلما اومديم ماه عسل.

گفتم: مگه تو واسه كار فيلمت نرفته بودي لبنان پس چرا به جاي كار ازدواج كردي؟

گفت: قسمت رو شنيدي؟

گفتم : آره ، همه جوره اش رو ، ولي اين جوريش رو اصلا. حالا تعريف ميكني؟ يا نه؟

گفت: واسه تهيه مستندي به لبنان رفته بوديم. با همه جور آدمي هم مصاحبه داشتيم، از وكيل و دكتر و مهندس و مردم عادي بگير و ضبط كن تا نماينده مجلس.

گفتم:از سلما بگو؟

اشك رو تو چشماش ديدم كه حدقه بست.

گفت: قرار ملاقاتي داشتيم توي يك رستوران. مصاحبه تموم شده بود كه يك خانواده اي وارد شدند. برام جالب بود كه در منطقه ماروني ها يك خانواده با حجاب وجود داشت.

ازشون اجازه گرفتيم براي مصاحبه و ما رو به گرمي پذيرفتند.

وقتي كه سلما شروع به صحبت كرد فهميدم كه قبلا اصلا به اسلام اعتفاد نداشته كه خواسته باشه حجاب رو رعايت كنه و بپذيره . وقتي كه اسلام رو پذيرفته همه چيزش رو پذيرفته بود وديگه در دين هيچ جاي چون و چرا نيست.

سوالات متفاوتي داشتم كه ازش ميپرسيدم و ديدم كه چه قدر به آدم

ايده آل من براي زندگي مشترك نزديكه.

قرار شد روز بعد مصاحبه را درخانه شان ادامه بدهيم.

در مسير برگشت به هتل از مهدي مترجم گروه پرسيدم:اگه از سلما خواستگاري كنم چه طور ميشه؟

خنده اي كرد و گفت: به همين زودي دل دادي؟

گفتم: اين آدم جوابهايي رو كه من مي خواستم به سوالاتم ميداد و وقتي از اسلام مي گفت تو نگاهش يك چيزي بود. يك عمق بي انتها.

وقتي رسيديم هتل حاجي رو ديدم كه داشت برنامه برگشتمون به ايران رو تلفتي هماهنگ مي كرد.

ولو شدم رو تخت و مي شنيدم كه مهدي داره داستان رو واسه حاجي تعريف ميكنه.

حاجي برگشت . نگاهي به من انداخت.

از نگاهش فرار ميكردم. كل خاطراتم  از نوع آشنايي با حاجي تو ذهنم مرور مي شد و اين كه ازم خواسته بود اين فيلم را من تمام كنم و از من انكار. بالاخره راضي شدم و حالا هم كه اين داستان پيش آمده.

حاجي اومد كنارم نشست و گفت: بهتر نيست به خانواده ات خبر بدي؟

زنگ زدم ايران و با پدرم صحبت كردم.بابا گفت: دست خالي بر نگردي كه خونه راهت نمي دم.

روز بعدبراي ادامه مصاحبه به خانه سلما رفتيم. مهدي هم ماجراي پيش آمده را با مادر سلما در ميان گذاشت و قرار شد مادر سلما با خانواده اين موضوع را در ميان بگذارد و جواب را به ما اطلاع بدهد

دو روز بعد قرار بود به ايران برگرديم ومن منتظر.

نمي دونستم چه كار بايد بكنم. حق داشت اگه سلما نه بگه.

خانواده سلما از تجار معروف بودند و وضع مالي عالي، سالها در برزيل زندگي ميكردند و اون ايام براي ديدن اقوامشان به بيروت آمده بودند.

توي سالن انتظارفرودگاه نشسته بوديم و منتظر پرواز.

دستي را روي شونم احساس كردم، برگشتم. پدر سلما بود و سلما هم با دسته گلي در دست. مهدي هم مترجم اون لحظات طلوع عشق بود و خيلي زحمت كشيد تا بتونه توي ترجمه هيچ كم و كاستي بين دو طرف نگذاره.

قرار شد اونها تا دو ماه ديگه با خانواده به ايران بيايند تا صحبت هاي بين دو خانواده مطرح بشود.

روز تولد امام حسن(ع) مجلس عقد ساده اي بعد از افطار برگزار شد و شروع زندگي من و سلما، حالا هم اومديم مناطق جنگي براي ماه عسل

گفتم : سيد مشكل ترجمه رو چه كردي؟

گفت: هم دلي از هم زبوني بهتره

+نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت0:35توسط مصطفی قطبی | |

اما چی؟

امروز رفتم....

خوب این چه ربطی به مخاطب داره کجا رفتم

اون امده یک چیزه جدید و تازه بخونه

آهان

اخرین کتابی که خوندم...

واقعا تو اون کتاب رو خوندی یا فقط ورق زدی

هیچی بابا

امشب میخوام برم فیلم...

بابا تو دیگه کی هستی

تا وقتی سینمای هالیود هست سینمای ایران کجاست؟

تازه بالیود رو چی میگی

دالی وود هم میخواد تو دبی ساخته بشه تو هنوز..

- گیر کردم نمی دونم چی کار کنم اینقد که خودم به خودم گیر میدم کسی تا به حال بهم گیر نداده بود-

 

شما جای من بودید سرتون رو به کدوم دیوار میزدین؟

 

نمی پرسم چه کار میکردین

میگم کدوم دیوار

عجب دل خوشی دارم من

یا حق

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت14:5توسط مصطفی قطبی | |

سلام

قابل توجه دوستان عزیز

به مناسبت شبهای عزیز قدر

مراسم احیاء و شب زنده داری در دانشگاه هنر بر پا میشود.

این مراسم از ساعت ۱۰ شب شروع و تا اذان صبح ادامه دارد

در این مراسم استاد عزیز و محترم جناب

حجت الاسلام افتخاری نیز برایمان صحبت خواهند کرد.

آدرس:چهار راه حضرت ولی عصر(عج) روبه روی خیابان بزرگمهر دانشکده کاربردی دانشگاه هنر

(دوستان هر جا که رفتید یاد ما هم باشین و برامون دعا کنید)

یا حق

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت10:2توسط مصطفی قطبی | |

 

....نیک میدانم که برای خدای خود کاری نکرده ام

 و انتظار دارم

او برایم دست تکان دهد....


بخشی از نامه من به خدا

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت17:42توسط مصطفی قطبی | |

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن نیمه شب بس که عذابم دادند


آن عذابی که به هر کس بدهند کم آرد
بر من خسته دلم کم دادند


گفتنی ها که شنیدم کم بود
و آن دگر گو که چه ها بر من مسکین آرند


تا نجاتم دهد از این هم غم
در صبوحی که بر آن مشفق مسکین آرند

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت17:24توسط مصطفی قطبی | |

دوش وقت سحر از غصه که هیچ
وقت تنهای دل داری هیچ
یک نفس تا ته دنیای زمین
یک هجا تا دل تاریک زمان
یک همه تا ته تاریخ جهان
یک فضا , عرش و زمین و همه هیچ
زان دگر غصه نجاتم دادند
واندر  آن نیمه شب آب حیاتم دادند

+نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت14:34توسط مصطفی قطبی | |

چه سخت است بی خبری
امروز جمعه است
بازهم چشمانمان به راه انتظار مانده است
او خواهد آمد


و می آید


راستی ما چه اندازه به درستی به انتظار نشسته ایم؟

+نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت15:51توسط مصطفی قطبی | |

سلام
دوستی گفت من نمی خواهم جانباز شوم
دیگری از وظیفه گفت
 یکی دیگر برایم شعر نوشت
....
اما هر وقت که با او هستم
میگوید بمان  تو که هستی شادم  ولی میروی غمگین

میگویم که باید بروم

می گوید:
برو تا من هم بخوایم


پس ما میرویم تا او بخوابد

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت15:8توسط مصطفی قطبی | |

دلم به سادگی گم میشود
و وقتی باز در کنار کوچه ای
بیابانی
خانه ای
پیدایش میکنم
برایم گریه می کند
آرامش میکنم و می گویم
"لالا  لالا دل غمگین
مخور اشک دو چشمم سیر"
ناراحت می شود بیتابی میکند و میگوید: من جوانم
بچه نیستم
برایم لالایی نخوان
بی تاب می شود


چه کنم با دلکم
میگوید بزرگم
اما رفتار بچه گانه اش را چه کنم؟


 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت19:18توسط مصطفی قطبی | |

در خبر از بیخبری خودی
مانده دلم پیش دل دیگری
دل تو نگو
آه جگر خواره ای
آه نگو قفل به جا مانده ای
خیره مشو دل به تو کی داده ام
یار مشو با تو چه ها گفته ام
من نه منم
آه منم یک نفر
مانده به تردید خودم وای من
شب شدو من, خواب دو چشمم گرفت
آه دلم خواب شهادت گرفت

(بابا این شهادت با اونهای که شنیدی فرق داره ها)


خوب من ای عاشق صد سینه چاک یا د بگیر
ذکر تو بعد نماز

حمد و ثنای خداست
کی من و تو  توی نمازی به پاست
عشق نه این یک هوس است ای فغان
خواب من و
عشق من و
داد من

این شعر رو تقدیم میکنم به خودم که بد جوری بی سلیقه هستم واصلا هم شاعر نخواهم شد

پس لطفا شعر درخواستی از من نخواهید

 

+نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت20:4توسط مصطفی قطبی | |

سلام
دل تاب ندارد بی تابی را
تاب دل ندارد بی خوابی را
خواب دل ندارد بیداری را
اما بیداری همه چی توش داره


ترس


لرز


گناه


خدا


شیطان


آدم
توبه
کرد
و
وعده بازگشت گرفت

+نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت2:18توسط مصطفی قطبی | |

سلام

اولا تبریک

بعد:

آقا اصلا کی گفته که هر وقت می خوام عکسی بذارم حتما باید براش

 توضیحی اما واگری اضافه کنم

از حالا ممکنه عکس بگذارم و بدون هیچ توضیحی.

یا حق

در ضمن عکسهای پست قبل رو می خواستم

با مطالبی در مورد

 ماه شعبان  و روز  جانباز

 کامل کنم

که به نظرم رسید فقط عکسها رو بذارم

خوشحال میشم به غیر از مطالب راجع به تصویر ها هم نظربدین

حالا یا حق

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت10:15توسط مصطفی قطبی | |

سلام
من آدم هستم
ناتوان از آنچه که بر من قرار الست گرفته اند
و امید به خودش که بیهمتاست در بخشایشش
وحدیث دلدادگی نهاد بر بیتابیش
ورسوایمان کرد بر پنهان بودنمان
و آشکار کرد بر رحمت ذات خود
آمین یا رب العالمین

+نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت19:53توسط مصطفی قطبی | |

سلام
تاب رو دیدی که بی تابه؟
من هم
اما بعضی سوار تاب نمیشن بل یک تکون به تاب و میرن
بعضی مثل بچه ها گیر میدن که سوار تاب بشن و گریه میکنن
بعضی هم روی تاب می ایستن تا دخترک آنسو تر خیابان رو ( که عاشقشه ) ببینه
اما دل من مثل تابه
آروم و قرار نداره
: - مواظبه که عاشق نیافته
آخه خود عشق مهمه ولی خیلی ها ارزششو نمی دونن
یا حق

+نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت1:39توسط مصطفی قطبی | |

و سلام
همه خوبيم سالم
اما اين ظاهر داستان است
که دلها بيتاب بيقرار
و چشم در سر به دنبال يک آشنا
همانی که دور است و آشنا
جمعه ها می آيد
روزها شب می شود
دلها می سوزد اما
هنوز زمان ظهور نيست
زمان طهارت دلهاست
يا خود خدا

( جای عکس رو خالی میزارم  چون نمیدونم از کدوم عکسهام استفاده کنم

به نتیجه برسم

با عکس در خدمتیم)

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت15:44توسط مصطفی قطبی | |

سالها پیش پدرم به سفری بی بازگشت قدم گذاشت

و مادرم جوانیش را بر ما پیر کرد

روز پدر نزدیک است

و من

این روز را به مادری

که برایم پدر نیز بود

تبریک می گویم

مادر

روز پدر بر تو هم مبارک

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت15:12توسط مصطفی قطبی | |